به گزارش جنوب پرس ، ۳ ماه از چهار سالگی فاطمه گذشته بود که اولین هواپیماهای جنگی عراق میهمان ناخوانده آسمان خوزستان شدند؛ سومین دختر خانواده اما بلاترین آن‌ها بود و آتشی سوزانده نمی‌شد مگر اینکه ردی از جرقه‌های شیطنتِ او را در میان شعله‌های آن می‌دیدند.

 جوجه اردک زشتی که علی‌رغم پوست روشن خواهرهایش توانسته بود با صورت جوگندمی و دو چشم درشتی که تمام صورتش را پر کرده بود دل پدر را برده و دو هیچ از خواهرهایش جلوتر بزند؛  تا پالایشگاه‌ شرکت نفت مسیر زیادی بود اما پدر که نمی‌توانست از شیرین زبانی فاطمه دل بکند هر وقت مجالی می‌شد او را نیز با خود به محل کار می‌برد.

آسمان آبی بود، خورشید طلوع می‌کرد و شلاق‌های شرجی‌اش را به امید رطب‌های عسلی بر تن نخلستان‌های آبادان می‌کوبید، گنجشک‌ها از تیر و کمان پسر بچه‌ها به بلندای تیرهای برق پناه می‌بردند، بازار جاری بود و زنبیل‌ها پر و خالی می‌شد اما چشم‌های حسود، جایی حوالی آبی که حدفاصل دست‌ها بود با حسرت به این خاک دوخته شده بود و پناه می‌بریم به خدا از شر حاسد آنگاه که حسادت ورزد!

دخیل بستن مادربزرگ به شهر

جنگ از آسمان و زمین آبادان می‌جوشید؛ پدر آفتاب نزده به پالایشگاه می‌رفت اما دلش را در خانه‌ای با پدر و مادری زمین‌گیر، همسری جوان و ۵ فرزند که بزرگترین آن‌ها دختری ۸ساله بود جا می‌گذاشت و قسمتِ آن روزهای پدر فکرهای تلخی شده بود که با هر صدایی که بوی جنگ می‌داد به ذهنش هجوم می‌آورد.

فاطمه گفت: آن موقع‌ها ۴ ساله بودم و چیز زیادی خاطرم نیست اما دخیل بستن دست‌های پیر مادربزرگ و پدربزرگم به درِ خانه‌ تازه ساخته شده‌مان را هیچ‌گاه از خاطر نمیبرم؛ هرچه جنگ به روزهای تب‌دارش نزدیک میشد نگرانی پدر هم بیشتر به چهره‌اش سرایت میکرد؛ سرگرم بازی و شیطنت بودیم اما جنگ حوالی زمانی که باید از محل تولدمان دل بکنیم بزرگ شدن را یادمان داد.

خانواده مادریمان در اهواز ساکن بودند و پدر آنجا را بهترین پناهگاهمان میدانست، میگفت نمی‌تواند سر کار باشد و در اضطراب بی‌خبری از ما بسوزد، اینطور لااقل خیالش راحت است که در کنار قوم و خویش‌های مادری هر مصیبتی از جنگ قسمتمان شود لااقل مردی در کنارمان هست.

او ادامه داد: به اهواز آمدیم اما پدربزرگ و مادربزرگم نتوانستند از شهرشان دل بکنند و با گریه به پدر التماس می‌کردند که بگذار اگر قرار است بمیریم در شهر خودمان جان بدهیم؛ محل کار پدر هم آنجا بود و اینطور شد که خانواده و دل‌هایمان به دو تکه قسمت شد، تکه‌ای در اهواز و تکه‌ای در آبادان.

صف نانوایی و مشکلی که دختر ۶ساله حل کرد

با آمدن به اهواز به منطقه ملاشیه رفتند، پدربزرگ مادریشان در آنجا ساکن و مسجدش پناهگاه گرفتاری‌های اهالی محل بود؛ خواهر و برادرها مانند گنجشک‌ زیر پروبال مادر لانه کرده بودند اما حتی صدای تیر و تفنگ نتوانسته بود فاطمه را یکجا بند کند.

او گفت: اهواز از آبادان امن‌تر نباشد خطرناک‌تر هم است، اما دایی‌هایم بسیجی بودند و در کنار آن‌ها بودن، خیال پدر را راحت می‌کرد؛ محله‌ ما در آبادان نسبت به اهواز وضعیت بهداشتی مطلوب‌تری داشت و از آنجا که ما بچه بودیم و بدنمان ضعیف، با آمدن به ملاشیه به بیماری سالک مبتلا شدیم، سالک من در سرم بود و به خاطر همین مجبور شدند موهای سرم را بتراشند که خود آغاز ماجرا شد.

با خنده پرسیدم چه ماجرایی؟ و او ادامه داد: زمان جنگ  به دلیل اینکه اکثر مردها و پسران به جبهه رفته بودند صف خانم‌ها در نانوایی شلوغ اما صف مردها خلوت بود؛ از آنجا که دختر شیطانی بودم همیشه فکر می‌کردم اگر پیراهن دخترانه بپوشم نمی‌توانم هرکاری دلم خواست انجام دهم، حالا در شرایطی که موهای سرم را به خاطر سالک تراشیده بودند و با وجود شلوار و بلوز پسرانه‌ای که بر تن داشتم فکر بکری در ذهنم جرقه زد، خودم می‌دانستم دخترم اما نانوا که نمی‌دانست به خاطر همین با افتخار در صف مردانه می‌ایستادم و زودتر از همه اما به انضمام چشم غره زنان همسایه نان می‌گرفتم.

شبیخون لواشکی در بمباران

فاطمه ۷ساله شده بود و باید به مدرسه می‌رفت، مقنعه را سرش کردند اما موهای تازه جوانه‌زده‌اش از زیر مقنعه سیخ ایستاده بود او گفت: جنگ بود اما  مردم عروسی می‌گرفتند، بچه‌دار می‌شدند و بچه به مدرسه می‌فرستادند و زندگی جریان داشت؛ در کلاس درس بودیم اما صدای جنگده‌های عراقی عین گوشواره در گوش‌هایمان بود؛  هر وقت بمباران می‌شد صدای جیغ و هوار دخترها و معلم به آسمان می‌رفت، بچه‌ها دور معلم حلقه می‌زدند و او تا جایی که می‌توانست آن‌ها را در آغوشش جای می‌داد.

چشمانش برقی زد و ادامه داد: حالا من در میان تمام این اضطراب‌ها، به لواشک‌هایی که از شدت ترس از جیب و کیف دخترها افتاده بود شبیخون میزدم و علی‌رغم تمناهای معلم که من را به پناه گرفتن دعوت می‌کرد وسط کلاس از غنیمت‌های ترش خود لذت می‌بردم و به ترسشان می‌خندیدم؛ باور کنید تا خدا نخواهد برگی از درخت نمی‌افتد چرا که خطر مرگ همیشه در دوقدمی‌ام بود.

تا اینکه تیرِ لال بودن به هدف خورد

فاطمه گفت: پادگان‌های اطراف ملاشیه همیشه به فکر مردم این محله بودند، منطقه‌ای که نسبت به سایر نقاط شهر اهواز از محرومیت‌ رنج می‌برد و مردمش از نظر مالی وضعیت مطلوبی نداشتند به همین دلیل همیشه کمی که از ظهر می‌گذشت سربازها غذاهای اضافه و میوه را که خیلی هم خوشمزه بود برای توزیع بین مردم می‌آوردند؛ دایی‌هایم همیشه تاکید می‌کردند که ما مستحق نیستیم و نباید از این غذاها استفاده کنیم اما من گوشم بدهکار نبود و دور از چشم همه با قابلمه در صف غذا می‌ایستادم.

او ادامه داد: یک، دو، سه و چهار روز گذشت اما تیرم جز به خطا جایی نمی‌رفت و تنها چیزی که نصیبم شد بوی غذا بود؛ شلوغی صف‌ها جلودارم نبود اما هرچه بیشتر تقلا می‌کردم احتمال زیر دست و پای بزرگترها له شدنم بیشتر می‌شد تا اینکه تیرِ لال بودن به هدف خورد؛ چشمانم را با متعلقات اشکی‌اش گرد و قابله‌ام را کج کردم و رو به صورت مردم گفتم: اَ بَ بَ هَ نَ، در کمال ناباوری مردم کنار رفتند و راه را برایم باز کردند، به اندازه کافی دلشان را کباب و قابلمه‌ام را سیراب کرده بودم و این کلک تا پیدا شدن سروکله پسردایی مادرم ادامه داشت، او هم از این روش من استفاده کرد و متاسفانه سربازها فهمیدند و او هم که دید دستش به جایی بند نشده آبرویم را برد و از زبان درازم خبر داد، هنوز صدای خنده سربازها و مردم در گوشم هست.

روایت یک خاطره دخترانه 

جنگ، بمباران، دوری از خانه‌ها، آینده نامعلوم، استرس، سختی تحریم‌ها و جدایی چیزی نبود که تن اراده مردم آن روزها را بلرزاند، همه به معنای حقیقی کلمه زندگی می‌کردند و اگر گلایه‌ای هم بود از صدام بود که آرامش شهرها را با خودخواهی‌ و زیاده‌خواهی‌هایش به هم ریخته بود؛ حتی جنگ هم نتوانست بازوی قوی محرم را که مردم به صلابتش چنگ زده بودند به خاک بزند و عزاها بوی حماسه می‌داد، فاطمه از عزای آن روزها می‌گفت و اینکه هیچ چیز توانایی مقابله با رسومات مذهبی مردم عرب خوزستان را نداشت، او بیان کرد: بعضی مواقع صدای بمباران آنقدر نزدیک بود که فکر می‌کردیم موج انفجار ما را خواهد گرفت، اما بزرگترها عزای اباعبدالله الحسین(ع) را متوقف نمی‌کردند.

این عادت زنان عرب خوزستان است که عزای اباعبدالله را مانند عزای عزیز خود برگزار می‌کنند و من که آن موقع‌ها ۸ساله بودم مادربزرگم را می‌دیدم که کاه و گل را در ظرفی با هم مخلوط می‌کرد و زنان به نشان عزا بر شیله‌های(روسری زنان عرب) خود می‌کشیدند؛ آن موقع برادرانم هم بزرگ شده بودند و از فردیت به گروه رسیده بودم به آن‌ها گفتم: “حسن و حسین، من در مجلس مادر بزرگم دیدم که چطور کاه و گل را با هم قاطی کرد و زن‌ها بر سرشان ریختند بیایید برای مجلس مردها در مسجد هم همینکار را انجام دهیم” و بعد با این جمله که “مگر شما امام حسین را دوست ندارید پس کمکم کنید” حرفم را به کرسی نشاندم.

متوجه رقم خوردن یک فاجعه شدم با خنده از او خواستم ادامه دهد، فاطمه گفت: آن موقع‌ها هنوز زمین آسفالت نبود، با حسن و حسین به خیابان رفتیم و خاک جمع کردیم و بعد به آن‌ها گفتم نه اینطور نمی‌شود بیایید کیسه‌ها را طوری شل ببندیم که وقتی در هوا پرتاب می‌کنیم بر سر دسته سینه‌زنان باز شود، مردها که بر سینه می‌زنند خب ما آن‌ها را می‌زنیم که برای ما هم ثواب داشته باشد چون کسی نیست این بندگان خدا را خاکی کند؛ کیسه‌های خاک را از خیابان به حیاط مسجد بر سر عزاداران پرتاب می‌کردیم و از آنجا که گره‌ها شل بود جایی در میان هوا باز و شد آنچه نباید می‌شد؛ آن روز هیچکس من را ندید و کتک را برادرانم خوردند.

سنگر مال بابامه، پس خوراکی با شما

فاطمه گفت: خانواده مادری‌ام پرجمعیت و دایی‌هایم همیشه در خط مقدم بودند به خاطر همین پدرم با کمک آن‌ها سنگری زیرزمینی در خانه‌مان در ملاشیه ساخت که عمق زیادی هم داشت تا جایی که با شنیدن آژیر وضعیت قرمز حتی همسایه‌ها نیز به سنگر ما پناه می‌بردند اما من دلم نمی‌آمد جای به این بزرگی را در روزهای دیگر بدون استفاده ببینم به خاطر همین بچه‌های همسایه را جمع می‌کردم و هرکسی خوراکی داشت می‌آورد و در سنگر جشن تولد می‌گرفتیم، هر وقت هم بچه‌ها به نشانه اعتراض می‌گفتند که چرا تو هیچ خوراکی نمی‌آوری اما همه چیز می‌خوری با غرور می‌گفتم:” سنگر مال بابامه، پس خوراکی با شما”.

به گزارش خبرگزاری فارس، جنگ، تحمیلی بود اما جریان زندگی امیدوارانه مردم در آن روزها چیزی نیست که بتوان بی‌تفاوت از کنار آن گذشت، زندگی‌ای مثل کودکی‌های فاطمه، یکی از دختران جنگ که خود اکنون مادر ۳ دختر است اما با تکرار خاطرات تلخ و شیرین آن روزها لبخند را برای دخترانش به یادگار می‌گذارد؛ آن روزها با صبر و استقامت مردم و با عزت سپری شد به همین دلیل قطعا علی‌رغم تمام سختی‌ها، این روزهای تلخ تحریم‌ نیز با دست‌های به هم گره خورده ما به دفترچه خاطرات عزتمان سپرده خواهد شد، براستی که صبح نزدیک است.

گزارش از حنان سالمی