کدخبر : 144851
جمعه ۶ مهر ۱۳۹۷ - ۱۱:۵۶
فاقددیدگاه
پرینت

روایت بازمانده آن شب خونین/ اولین‌های شناسایی جنگ چه کسانی بودند؟

جنوب پرس: روزگار دفاع مقدس صحنه خلق زیبایی‌های بسیاری است. صحنه‌هایی بدیع که ترکیب آب‌وآتش و حماسه از آن تابلویی همیشه ماندگار در تاریخ ساخته است.

روایت بازمانده آن شب خونین/ اولین‌های شناسایی جنگ چه کسانی بودند؟

به گزارش جنوب پرس ، سیده فاطمه هلالات: بچه شط بود و از همان کودکی قهرمان. سال ۵۵ با پنج مدال طلا در رشته ژیمناستیک، قهرمان کشور در رده جوانان شد. اما او بلند پرواز تر از این بود که به قهرمانی میدان های ورزشی اکتفا کند. اسمش ناجی بود و هدفش در زندگی همین اندازه مقدس.

سال ۵۸ و تنها وقتی که ۱۹ ساله بود با حکم «محمد جهان آرا» رفت و سپاه شادگان را راه اندازی کرد. خیلی آنجا نماند. یکی از بچه های شادگان را تربیت کرد و جای خود گذاشت و به خرمشهر برگشت تا باز هم کودکانه هایش را در کنار شط، نهرها و مردمی که هر روز با صدای بلبل خرما و جاشوها عاشقی می کنند، تکرار کند.

ناجی شرلی زاده، رزمنده و جانباز دوران دفاع مقدس جزو آن دسته افرادی بود که حماسه ماندگار ۴۵ روزه مقاومت خرمشهر را خلق کرد. کسی که اگرچه جایی از او به با این عنوان یاد نمی شود اما در واقع او جزو نخستین غواصان و گروه تجسس و شناسایی دفاع مقدس بود. وقتی که عملیات شناسایی هنوز سازوکار و سامان نداشت.

چنگ در جنگ

سال ۵۹ و وقتی ناجی اهل دره(منطقه ای در خرمشهر) ۲۰ ساله شد ورق این شهر هم برگشت. تحرکات مرزی و خیلی چیزهای غیر عادی درون آرام امثال ناجی را متلاطم کرد. ناجی هنوز شهادت «موسی بختور» و «عباس فرحان اسدی» اولین شهدای دفاع مقدس را به خاطر دارد و معتقد است جنگ تحمیلی نه در ۳۱ شهریور که دو ماه زودتر و در ۲۰ تیر ماه با شهادت این دو شهید، آغازشد.

ناجی جزو اولین های خط مقاومت بود. اولین هایی که در شروع یورش عراقی ها، شب را زیر سقف آسمان صبح کرد. تعریف می کند: من از همان اول مقاومت در خرمشهر بودم در همان خط مقدم. عراق از دو سمت یکی جاده اهواز – خرمشهر و یکی سیل بند وارد شهر شد. من همان شب که عراقی ها از سمت سیل بند وارد خرمشهر شدند به همراه چهار نفر دیگر در سیل بند خوابیدم اما مجروحیت نگذاشت بیشتر از ۱۰ تیر با بچه ها در خرمشهر مقاومت کنم.

۱۰ تیر ماه ۵۹ عراق مدرسه «دریابد رسایی» که محل استراحت نیروهای ایران بود را به توپ بست و ناجی شرلی زاده یکی از بازماندگان آن شب خونین است.

تعریف می کند: اولین بار که مجروح شدم ۱۰ تیر بود. آن شب با تعدادی از بچه ها مثل شهید علی حسینی، تقی محسنی فر، حسن طاهریان و سید عباس بحرالعلوم برای استراحت به مدرسه دریابد رسایی رفته بودیم. من در کلاس خواب بودم. توپ می زدند و موج شلیک من را به آن سوی اتاق پرتاپ می کرد. من همان شب از دو ناحیه در پا مجروح شدم. گوشت پای چپم از بالای زانو کنده و پرده گوش چپم بخاطر موج انفجار پاره شد، هر چند خودم در ابتدا متوجه نبود.

روی ریل برگشت

ناجی را برای درمان به بیمارستان نفت و از آنجا به شادگان منتقل می کنند تا از همان جا دفاع را در خرمشهر پشتیبانی کند.

می گوید: در شادگان بچه هایی که از دیگر شهرها می آمدند تا به خرمشهر بروند را ساماندهی و با یکی از افرادی که شهر را خوب می شناختند راهی می کردیم. وقتی خرمشهر اشتغال شد هم شادگان بودم.

او از همان ابتدای سقوط خرمشهر، برای باز پس گیری شهرش نقشه کشید و با همین هدف داستان رفتنش به محضر رهبری که در آن زمان نماینده امام در ستاد جنگ بود را هم تعریف می کند. نقشه ای که نتیجه اش طبق گفته های شرلی زاده گرفتن ۳۰۰ تا ۳۵۰ قبضه موشک انداز یک کیلومتری به نام دارگون بود. سلاح هایی که ناجی به بهانه رساندنشان به خرمشهر از طریق آب خود را به شهری رساند که می خواست هر طور شده آن را از دست دشمن پس بگیرد.

ادامه می‌دهد: بعد از سقوط خرمشهر جهان آرا را دیدم و به وی پیشنهاد دادم با توجه به شناختمان از منطقه از طریق آب و راه سپتیک های فاضلاب به قسمت غربی خرمشهر که در دست دشمن بود، نفوذ کنیم و همان جا با دشمن در گیر شویم که جهان آرا گفت گروهی دیگر  مدتی است برای انجام این کار در حال تمرین هستند. برای همین سلاح ها را که تحویل گرفتیم از طریق لنج از ماهشهر  به خرمشهر آوردم و به هتل پرشن که مقر بچه های سپاه خرمشهر بود رفتم.

تلاشی برای آزادی

همان جا بود که بعد از بیش از ۴۵ روز دوری باز هم رضا دشتی دوست و همکلاسی دبیرستانش را دید. کسی که برای آزاد سازی خرمشهر نقشه ای مشابه کشیده بود و با دو سه نفر دیگر از ۱۰ روز قبل در بهمنشیر برای طی کردن کارون و نفوذ به منطقه اشغال شده خرمشهر تمرین می کرد.

او به اولین دیدارش با رضا اشاره می کند و می گوید:  رضا را که دیدم از من پرسید شنیده ام می خواهی از رودخانه رد شوی. ما الان ۱۰ روز است که داریم برای همین کار تمرین می کنیم اجازه بده تیم من این تابوی وحشت را بشکند. شما و گروهت بعد از ما به منطقه سقوط کرده نفوذ کن.

ناجی هم قبول کرد. و به همراه حمید قبطی(قبتی) و رسول بحرالعلوم، گروه دیگری تشکیل داد و فقط اجازه گرفت شب عملیات به همراه گروه دشتی که شامل محمود ربیعی و تقی عزیزیان بود در کنار ساحل باشد تا نحوه کار و محل گره زدن سر طنابی که قرار بود به وسیله اش به آن سوی رودخانه و دل دشمن بروند را ببند و برای انجام عملیات بعدی بخاطر بسپارد.

اولین شب خیس

او آن شب را هنوز به خاطر دارد. تعریف می کند: اوایل آذر بود، شب به همراه رضا و گروهش به لب ساحل آمدم. نقاط را رضا دشتی از قبل شناسایی کرده بود. رضا در «کوت شیخ» نقطه ای روبه روی خیابان چاسبی و بازار صفا را انتخاب کرده بود که بهترین نقطه هم بود چون از هرجای دیگر قرار بود از رودخانه رد شویم در تیر رس دید بعثی ها قرار می گرفتیم و گروه را می زدند.

ادامه می دهد: آن شب یکی از بچه ها به آب زد اما جریان تند آب او را در مسیری دیگر قرار داد. رضا همان موقع از من پرسید حالا چه کار کنیم، می توانی بروی آن طرف رودخانه سر طناب را گره بزنی؟ من هم گفتم تلاشم را می کنم.

ناجی آن شب چند کیلومتر به سمت پل قدیم و دورتر از محل تعیین شده رفت و با یک تیوپ لاستیک پیکان خود را در آب انداخت تا با جریان آب به نقطه مورد نظر برسد.

می گوید: مقداری طناب دور آرنجم پیچیده بودم و با جریان آب به نقطه مورد نظر نزدیک می شدم. هفت تا هشت متر مانده به محل، طناب سنگین شد و نمی توانستم آن را بکشم. یک دستم را پارو کردم و باز جلو رفتم . به نزدیکی محل که رسیدم خودم را از تیوپ بیرون انداختم و باچند دست شنا خودم را به دیوار ساحل رساندم.

می افزاید: به پله ها و محلی رسیدم که به آن محل به زبان عربی شریعه می گویم. محلی بود که آن موقع مردم با بلم خود را از آن سوی رودخانه به این سو می رساندند تا از بازار صفا خرید کنند. همان جا بین دیوار سیل بند و شریعه، ترکی بود که طناب را در آن ترک جا انداختم و گره زدم و بعدش به رضا بی سیم زدم که کار تمام شد من دیگر برنمی گردم لباس و سلاح برایم بیاورید که من با شما ادامه می دهم.

ناجی هنوز التهاب آن شب سرد در تنهایی و در چند قدمی دشمن را بخاطر دارد. آن انتظار خیس دو ساعته اش برای رسیدن همرزمانش که سرمایش تا مغز استخوان او را درگیر کرده بود.

ناجی بعد از آن شب چهار بار دیگر از طریق آب خود را به منطقه اشغال شده خرمشهر می رساند و آن طور که می گوید به شناسایی مقر فرماندهی، مهمات و سلاح های دشمن می پردازد که در آخرین بار کار به درگیری با نیروی های دشمن هم می رسد.

امثال ناجی شرلی زاده کم نیستند. کسانی که جوانی خود را در التهاب و دلهره جنگی هشت ساله گذراندند و همیشه یک هدف را دنبال کردند که قهرمان باشند و مدالشان شاید نه از جنس طلا که بهایش به مراتب بیشتر باشد. بهایش آزادی است و لذت باز پس گیری خاکی که خیلی ها برای ماندنش جان دادند.

منبع:مهر

اشتراک گذاری:
مطالب مرتبط
دیدگاه شما