کدخبر : 116462
چهارشنبه ۱۵ آذر ۱۳۹۶ - ۲۰:۰۴
فاقددیدگاه
پرینت

رابطه تصوف نقشبندی با سلطنت در قرن دهم هجری

وبلاگ > جعفریان، رسول - برخلاف تصور عمومی، یک رویه مهم تصوف، وجه سیاسی آن است. این وجه سیاسی، در همه سطوح وجود دارد، از نیاز به حمایت سلطنت تا مشروع دانستن آن، تأکید بر حمایت از آن و حتی جستجوی برخی از مشایخ صوفی برای رسیدن به سلطنت... این رساله، با عنوان تنبیه السلاطین، از صوفیان نقشبندی قرن دهم، بر لزوم اختلاط با سلاطین یاد کرده، حضرت آدم را اولین سلطان می داند و آنها را مهم ترین ابزار ترویج شریعت می داند.

بسم الله الرحمن الرحیم
رساله تنبیه السلاطین
مجموعه ای با بیست و یک رساله از میراث نقشبندی های قرن دهم به شماره ۱۰۵۶۰ در کتابخانه مجلس شورای اسلامی نگهداری می شود که از نقطه نظر شناخت افکار این دسته از صوفیان، بویژه شناخت برخی از چهره های آنان مهم است.
یادداشتی که روی صفحه نخست نوشته شده، در باره این مجموعه چنین می گوید:
این کتاب بیست و یک رساله است درسلوک و طریق سلسله خواجگان نقشبندیه [بوده] و برای تحقیق در عقاید و آرای سلسله خواجگان، تنها اثر عمیق و دقیق است. نویسنده رسالات، بنابر تصریحاتی که در رساله نصیحت السالکین و رساله معراج العاشقین شده است، احمد بن جلال الدین کاسانی [از شهرهای ماوراءالنهر] از زعمای سلسله خواجگان است، و محرر رسالات به طوری که در رساله دوم آمده است، بابا گلکار از مریدان طریقه بوده است. در رساله بیان سلسله می گوید که رسائل را برای، و به خواهش جانی بیک سلطان زاده به رشته تحریر آورده؛ و در رساله معراج العاشقین می گوید آن را برای سلطان اسکندر ثانی نوشته است. تألیف کتاب باید میان سال های ۹۲۰ -۹۴۰ هـ باشد، و تحریر این نسخه هم همزمان تألیف رسائل است، به شهادت رسم الخط و کاغذ. این کتاب از نظر اطلاعات دست اول و کم نظیری که درباره خواجگان و عرفان ایران دارد، بسیار ذی قیمت است و تاکنون نسخه دیگری از آن را نیافته ام. فهرست رسالات: ۱ـ رسالة البکایه ۲ـ نصیحت السالکین ۳ـ شرح سواد الوجه ۴ـ تنبیه السلاطین ۵ ـ شرح الولد سرّ ابیه ۶ ـ نفحات السالکین ۷ ـ رسالة الذکر ۸ ـ شرح رباعیات ۹ ـ رساله بیان سلسله ۱۰ـ رساله چهار کلمه ۱۱ـ رساله سلسله الصدیقین ۱۲ـ رساله بطخیه ۱۳ ـ رساله مراة الصفا ۱۴ـ زبدة السالکین ۱۵ـ گنج نامه ۱۶ـ عشقنامه ۱۷ـ رساله وجودیه ۱۸ـ آداب السالکین ۱۹ـ آداب الصدیقین ۲۰ـ معراج العاشقین ۲۱ـ گل و نوروز. (پایان یادداشت).
در باره نام مؤلف، چنان که در یادداشت بالا اشاره شده، در نصیحت السالکین، چنین آمده است: «بعد از حمد خدا و درود رسول مجتبی، وصیّت این ضعیف کم بضاعت و کمترین از خادمان این مخدومان، احمد بن مولانا جلال الدین کاسانی غفر الله له و لوالدیه …». (فریم، ۲۱). نیز در میانه رساله معراجی العاشقین باز از خود یاد کرده که «در این زمان، این سخنان عالی بی واسطه او عالم بالا به خاطر این ضعیف کمترین از خادمان این مخدومان احمد بن جلال الدین کاسانی فرود آمد». (فریم ۲۵۲)

هدف: تعریف رابطه طریقت و سلطنت
ادبیات سیاسی در زبان فارسی و عربی، آن مقدار که تعلق به گذشته تمدن اسلامی دارد، کارنامه ای عریض و طویل دارد که بارها در باره آن سخن گفته شده است. در اینجا، ما با رساله ای کوچک متعلق به صوفیان نقشبندی قرن دهم روبرو هستیم و سعی می کنیم جایگاه این رساله را در این ادبیات نشان دهیم.
به طور معمول و با نگاه عادی، تصوف را طریقتی می دانند که از دنیا و ما فیها فاصله گرفته و با رویکرد رویگردانی از دنیا زیست می کند. یک صوفی یا در فکر آخرت است یا سر در گریبان کرده و فقط به خود و اصلاح نفس خود می اندیشد، و تمام هم و غم او این است که از دنیا و قدرت های دنیوی فاصله بگیرد. اما به هر حال، این صوفی یا جامعه صوفیان هم در این عالم زندگی می کنند و باید مناسبات خود را با یکی از مهم ترین وجوه این عالم، یعنی قدرت و سلطنت روشن کنند. این مناسبات، چه چارچوبی دارد؟ به نظر می رسد فارغ از آموزه های صوفیانه، تنظیم رابطه صوفیان با سیاست، در سطوح مختلف قابل بررسی است، حتی از این زاویه که در برخی از ادوار تاریخی، صوفیان به فکر کسب قدرت سیاسی هم می افتند و به سلطنت می رسند. صوفیان سربداری از این جمله اند و بعدها صفویان پا جای پای آنان می گذارند. میان آنها، مرعشیان مازندران هم چنین هستند. اما در سطحی پایین تر، همراهی با سطنت یا دشمنی با آن، همیشه مورد توجه بوده است. هرچه هست، این مسأله قابل بررسی است و تحت عنوان تصوف سیاسی، مورد نظر بسیاری از پژوهشگران این حوزه هم بوده است.
رساله حاضر که تعلق به تفکر نقشبندی های ماوراءالنهر دارد، یکی از نمونه هایی است که مستقیم به این بحث پرداخته و جنبه هایی از آن را مورد بحث قرار داده است. در اینجا، صوفیان، رابطه استوار خود را با سلطنت، همراهی با آنها و برسمیت شناختن آن را مورد تأکید قرار داده و در عوض، انتظار دارند که نه تنها مورد آزار و اذیت قرار نگیرند، بلکه بتوانند رابطه صمیمانه ای با سلطان یا همان «خان درویش دوست» داشته باشند.
رساله تنبیه السلاطین با همین هدف نوشته شده، و ضمن آن که کلیت آن یک رساله اخلاقی ـ صوفی است، کوشیده است تا با نصیحت سلطان، به بیان این دیدگاه ها بپردازد. عنوان رساله نشان می دهد که او می خواهد مطالبی را برای سلاطین بیان کرده و آنان را به رسالتشان آگاه کند. برخی از نکات عمومی، مربوط به رعایت عدالت و مانند اینهاست، اما هسته اصلی رساله، همان عباراتی است که می کوشد رابطه صوفیان را با سلطان تنظیم کند.
از رساله حاضر بر می آید که در یک مرحله خاص در رویدادهای ماوراءالنهر نوشته شده و نویسنده دقیقا در کنف حمایت خان بخارا و در ستایش او نوشته و بدین ترتیب، برخلاف تصور عادی که باید قدری هم سلطان را تهدید کند، بسیار هوادارانه و ستایشگرانه نوشته شده است.
رساله از بیان آمدن آدم و حوا به زمین آغاز شده، و سعی کرده است تا آغاز زندگی اجتماعی بشر را از لحاظ قرآنی توضیح دهد. این دو یعنی آدم و حوا به دنیا آمدند و «بعده ایشان را فرزندان بسیار شدند. به خدمت و عمارت دنیا مشغول شدند. حق ـ سبحانه و تعالی ـ گناه حضرت آدم و حوا را عفو کرد؛ از بسیاری طاعت و بندگی که کرده بودند ایشان خداوند خود را. از این جهت گوی سعادت را ربودند». او آدم را «خلیفه و پادشاه فرزندان او» خوانده و به این ترتیب هسته اصلی سلطنت را درست کرده است. «بعد از حضرت آدم، حق ـ سبحانه ـ در هر زمان، مناسب آن زمان و آن قوم، یکی از فرزندان آدم را، استعداد تمام آن قوم می بخشد، و او را خلیفه و پادشاه آن قوم می سازد، الی یومنا هذا. چون که سنّت الله چنین جاری شده است که آدمیان بی پادشاه نمی توانند بود».
بدین ترتیب سلطنت یکی از لوازم اصلی زندگی آدمیان شده است. آنچه در سلطان مهم است «عدل» است که ساعتی از آن، بهتر از شصت سال عبادت است، چنان که رسول (ص) فرموده است. از نظر نویسنده «پادشاه نایب مناب» رسول هستند، و اینان هم مانند او باید در حق خلق، شفقت داشته باشند. سلاطین باید خود همان روش را ادامه دهند و «جُلّ همّت ایشان می باید که تقاضای آن کند که خود را به آن مرتبه عالی که سلطان ابراهیم ادهم و غیره رساندند، برسانند». سلاطین باید به گونه ای باشند که رحمتشان بر غضبشان سبقت داشته باشد و این رفتار است که «سبب نیک نامی ایشان» خواهد شد. در این باره حکایات و کلماتی از صوفیان از جمله خواجه محمد پارسا به عنوان شاهد می آورد و روی این نکته متمرکز می شود که سلطان باید حامی صوفیه باشد و اگر چنین نکند، گرفتار شقاوت خواهد شد: «بدان که سعادت دنیا و آخرت پادشاه و غیره در اعتقاد به این طایفه است. شقاوت و گرفتاری پادشاه و غیره در بی اعتقادی از این طایفه است»، دلیلش هم این است که «هرچه می رسد به پادشاه و غیره، از دولت و سعادت و از نکبت و شقاوت، از فیض و فضل الهی، به واسطه وجود شریف ایشان می رسد».
نویسنده معتقد است که اگر پادشاهان به مشایخ صوفیه اعتقاد داشته باشند، سبب می شود تا «هیچ کس به ایشان و یاران ایشان تعرض نتوانند کرد». وی حکایتی هم از خواجه عبیدالله معروف به احرار نقل کرده که چرا ایشان به پادشاهان پناه برده و او را واداشت تا «به اختلاط پادشاهان آن زمان» بپردازد. دلیلش این است که، ترویج شریعت و طریقت محمدی از ایشان در وجود خواهد آمد». و تفصیل این که « منقول است از حضرت ایشان که می گفته اند بیست نوبت خطاب و عتاب کردند با من که تو را اختلاط به پادشاهان این زمان می باید کرد. از این جهت بایست اختلاط به پادشاهان آن زمان، به جهت ترویج شریعت و طریقت محمدی، آنچه ممکن بود، در زمان ایشان کردند. سِرّ آن که بی معاونت پادشاهان ترویج این نسبت شریف نمی توان کرد، آن است که اکثر خلق به واسطه جهل و نادانی، منکر اذواق و حالات این طایفه اند. از این جهت همیشه تکفیر و انکار این طایفه ی علیّه می کنند، و ایشان را مشوّش می دارند. وقتی که پادشاهان، مخلص و معتقد این طایفه اند، ایشان هیچ نمی توانند گفت. اگر نعوذ بالله پادشاهان بی اعتقاد باشند به طریقه این طایفه، منکران خباثت می کنند، چیزهای بد به پادشاهان می رسانند از ایشان.»
وی داستانی هم نقل می کند که زمانی برای چهار تن از مشایخ، جنید و نوری و شبلی و بهلول سعایت کردند تا پادشاه آنان را بکشد. او هم حکم داد و هر یک از آنان، در وقت آمدن جلاد، از او می خواستند تا اوّل او را بکشد. این حالت سبب توجه سلطان به آنان شد و در نهایت به خلاصی آنها منجر شده و سعایت کننده بر دار شد. این هم در تأیید همراهی سلاطین با مشایخ صوفیه است.
پس از این مباحث، اشاراتی هم به خان کلان دارد، و به سیره او در برخورد با مشایخ و صوفیه اشاراتی می کند. این بخش، ارزش تاریخی هم دارد: « بعد از گرفتن خان کلان ولایت شاش را، چون که حضرت سلطنت شعاری سلطان مغفور را اخلاص و اعتقاد تمام به حضرت مخدوم ما بود ـ قدس سره ـ و به طریقه حضرت خواجگان ـ قدس الله ارواحهم ـ بود، حضرت مخدوم ما را از حضرت خان طلبیده، همراه خود به بخارا آورده بودند. بعد از آن از حضرت ایشان استدعای این نسبت شریف کردند. و این فقیر نیز در آن زمان در ملازمت شریف ایشان می بودم. چون که حضرت مخدوم ما کمال استعداد و قابلیت ایشان را در این طریق ملاحظه کرده بودند، تلقین این نسبت شریف به ایشان کردند. در اندک زمانی واقعات غریب از ایشان ظاهر شدن گرفت که مردمی که مدت ها در ملازمت ایشان بودند، از آن مردم ظاهر نشده بود. حضرت مخدوم ما ـ قدّس سره ـ سرزنش می کردند یاران خود را که مدت هاست که مشغولی به این طریق دارید، مثل این واقعات از شمایان ظاهر نشد و می فرمودند که کمال همّت و استعداد حضرت سلطان را ببینید که به این همه تفرقه پادشاهی، در اندک زمان این نوع واقعات از ایشان ظاهر می شود. این اعتقاد و مشغولی ایشان به این طریق سبب ترویج این نسبت شریف شده بود که اکثر موالی آن زمان و بسیاری از مردمان، به این نسبت شریف و تحقیق سخنان این طایفه مشغول شده بودند، تا آن زمان که حضرت سلطان مغفور متوجه قندوز شدند. در راه نیز به هر منزلی که می رسیدند، واقعات خود را پیش مخدوم ما نوشته، می فرستادند. ایشان تعریف بسیار می کردند. تا آن زمان که حضرت سلطان مغفور به جوار رحمت الهی مشرّف شدند. یاران را جمعیت تمام به برکت همّت عالی ایشان بود. بعد از این واقعه، بعضی از منکران که در ملازمت خان کلان بودند، از کمال بی مناسبتی که ایشان را به سخنان این طایفه بوده، حضرت خان ایشان را از گفت و شنید این منع فرموده بوده اند، غالباً خبر بر ایشان نیز فرستادند که شنیده شد که شما از سخنان این مردم گفت و شنید می کرده اید مگویید که حضرت خان منع می فرمایند قیاس بر خود می کرده اند غالباً». این هم شرحی از رابطه خان با مخدوم ایشان که شیخ وقت نقشبندیه بوده است.
این مطالب برای توضیح این نکته کلیدی این رساله است که « تا زمانی که پادشاهی معتقد و معاون این طایفه و سخنان ایشان نباشد، هیچ کس ترویج این نسبت شریف نمی تواند کرد، از بسیاری غوغای منکران که به این طریق راست». به هر روی، صوفیان مخالفان فراوانی داشتند و این سلطان بود که می توانست از آنها حفاظت کند. این وضعی است که در زمان نگارش رساله وجود داشته و نویسنده می گوید: «الحمد لله که در این زمان این نعمت عظیم را به حضرت معتقد درویشان، بل محبوب قلوب ایشان، یعنی حضرت خان ـ زاد الله تعالی شفقته و مرحمته و ادام برکاته علی المومنین و المومنات و المسلمین و المسلمات ـ داده اند»
در مجموعه ای این رساله قرار دارد، رسائل دیگری هم هست که در لابلای آنها هم مطالبی از این دست آمده است. برای نمونه در زبدة السالکین (فریم ۱۳۰) ضمن تأکید بر این که رسیدن به کمال در دنیا، «جز بدانستن علم شریعت و طریقت و ترویج شریعت و طریقت محمدی نمی توان کرد» می گوید که تحقق این امر هم «موقوف به عنایت و شفقت خلفای زمان است». اما آنها هم در ادامه یک رابطه خوب با علما می توانند این شرایط را فراهم سازند: «خلفا به زیارت و ملازمت علمای بالله کسب این کمال کردند». در این رساله تأکید می شود که خلیفه شدن آنها، برای همین امر «ترویج شریعت و طریقت محمدی» است و خداوند به همین جهت است که «ایشان را بر سر ایشان خلیفه گردانیده است» و لذا «می باید … شکر این نعمت عظیم که سلطنت است» و «خدای تعالی به ایشان ارزانی داشته» با همین ترویج شریعت و طریقت انجام دهند. در جای دیگر همین رساله باز به ستایش شاهان پرداخته و گوید: وصف شاهان گر بگویم بر دوام / صد قیامت بگذرد او ناتمام. او روی قابلیت ذاتی سلاطین برای پادشاه شدن تأکید کرده و باز در شعری دیگر در باره توازن میان سلطنت و علم، چنین آورده است: پادشاهان مظهر شاهی حق / عالمان مرآت آگاهی حق. (فریم، ۱۳۳). مانند همین دیدگاه ها و مطالب در رساله معراج العاشقین همین مجموعه نیز آمده است (فریم، ۲۴۷). اکنون رساله را مرور می کنیم، رساله ای که از نظر ادبی هم بی ارزش نیست و بسا بتواند گره ای در کار کسی در تصحیح متون بگشاید.

منبع:خبر انلاین

اشتراک گذاری:
مطالب مرتبط
دیدگاه شما